- نویسنده : komijani wahid
- ۰۳ خرداد ۱۴۰۱ - ۲۴ مه ۲۰۲۲
- کد خبر 12605
- 1225 بازدید
- بدون نظر
- ایمیل
- پرینت
سایز متن /
روایت پدرخانم شهید: هیأتی بود و با هفتاد سال سن از او درس میگرفتم
ترمز بحثهای سیاسی تند را میکشید
با اینکه امکانش را داشت، از قدرتش برای خود و خانوادهاش استفاده نمیکرد
خیلی جاها دستگیر ما بود. خدا رحمتش کند. با ما دوست بود. دوستی بود که همیشه خیرش میرسید. ما از او حتی یک بار هم اخم ندیدم. هر مشکلی هم پیش میآمد سعی میکرد با آرامش و اخلاق برخورد کند. حتی یکبار ندیدیم از امکانات و روابطش برای رفع مشکل خودش استفاده کند. توی خیابان مثلاً تصادف کرده باشد و بیاید پایین کارت نشان بدهد و آشنا ردیف کند و … ابداً و اصلاً. روز قبل از شهادتش یکی از دوستان ما در بیمارستان بود. گفتم سعید جان اینها نمیگذارند ما بالا برویم، یک کاری بکن. گفت حاجی من میتوانم الآن کاری کنم که همهشان کنار بروند ولی وقتی به هیچکس اجازه نمیدهند شما هم بالا نرو. اینقدر مقید به قانون و راه و روش بود.
میگفت برای شهادت من عزاداری نکنید، یاد شهدایی باشید که تکه تکه شدند
اخیراً هم در خانهمان وقتی مینشستیم از حاج قاسم سلیمانی خیلی حرف میزد. خیلی شیفته رفتار و گفتار این شهید بود. میگفت شهید سلیمانی اهلیتی داشت که با دیگران فرق میکرد. توی خانواده هم خیلی حرف از شهادت بود. میگفت «اگر من شهید شدم ای وای ای وای نکنید. خدا از سعید برای شما مهربانتر است. نگویید ای وای سعید رفت. خدا بالا سر شماست. یاد کسانی بکنید که پدرانشان رفتند و برنگشتند. یاد آن شهیدانی باشید که در سوریه انگشت به انگشت بدنشان را تکه تکه کردند. اینها برای ما درس است». حاضریم تکتکمان فدای اسلام و قرآن و رهبرمان بشویم. سر خم می سلامت شکند اگر سبویی. خدا رهبرمان را سلامت نگه دارد.



















































