روایت پدرخانم شهید: هیأتی بود و با هفتاد سال سن از او درس میگرفتم
من خودم از ۵ سالگی هیأتی بودم. درواقع ما جد اندر جد هیأتی بودیم و از بچگی هیأتی بزرگ شدیم. وقتی سعیدآقا داخل زندگی ما شد، من به حال و هوا و عوالم جدیدی پی بردم. (خانواده شهید ایشان را با نام «سعید» صدا میکردند.) با دعاها خیلی مأنوس بود. چند شب پیش همین شب جمعه توی جلسه کنار من نشسته بود، من داشتم زیارت امین الله میخواندم که قسمتی از زیارت را یادم رفت. آنجا به دادم رسید و کلمهای که فراموش کرده بودم را گفت. خدا رحمتش کند. ارتباطات خاصی با عوالم بالا داشت. همیشه مورد غبطه من بود. به او حسودیام میشد. با خودم میگفتم من با هفتاد سال سن باید از داماد خودم درس بگیرم؟ بعد میگفتم بله! باید از او درس بگیرم. حق همین بود.
ترمز بحثهای سیاسی تند را میکشید
ایشان خیلی پایبند به اصول بود. من یک وقتهایی در بحثهای سیاسی تند میشدم، ایشان ترمز من را میکشید و میگفت نه حاجی! اینجا اینطور نیست، داری تندروی میکنی. نمیگذاشت تندروی کنیم. نه میگذاشت تندروی کنیم، نه کندروی. توی تشکیلات امام حسین (ع) هرجا که میتوانست سرپا باشد، زمین نمینشست. حتماً باید در چای دادن و اداره آن هیأت دخالت میکرد. بعضی وقتها حرفمان میشد و میگفت تو چرا فلان هیأت نمیروی؟ من توجیه میکردم. او میگفت این توجیه است، اینجا مسأله امام حسین (ع) است، چشمشان به راه است که شما بروید. من میدیدم که او از من در دستگاه امام حسین (ع) پیشروتر است. من گاهی تنبلی میکردم، خب پیر هم هستم، میگفت حاجی الآن وقت کوتاه آمدن نیست. حتی اگر شده دو بیت بخوان. یکبار روز عاشورا من ناراحت بودم و یک گوشه نشسته بودم. هرکس میآمد و میگفت حاج حسین پاشو همه منتظرند، میگفتم نه. دیدم یک وقت سعید آمد و با چشمهای عصبانی گفت حاج آقا الآن وقت طاقچه بالا گذاشتن است!؟ رفتیم و چه مجلسی، چه عزاداری، چه عاشورایی شد. بعداً گفتم بانی عزاداری من فقط سعید بود. چون من نمیخواستم بروم.
با اینکه امکانش را داشت، از قدرتش برای خود و خانوادهاش استفاده نمیکرد
خیلی جاها دستگیر ما بود. خدا رحمتش کند. با ما دوست بود. دوستی بود که همیشه خیرش میرسید. ما از او حتی یک بار هم اخم ندیدم. هر مشکلی هم پیش میآمد سعی میکرد با آرامش و اخلاق برخورد کند. حتی یکبار ندیدیم از امکانات و روابطش برای رفع مشکل خودش استفاده کند. توی خیابان مثلاً تصادف کرده باشد و بیاید پایین کارت نشان بدهد و آشنا ردیف کند و … ابداً و اصلاً. روز قبل از شهادتش یکی از دوستان ما در بیمارستان بود. گفتم سعید جان اینها نمیگذارند ما بالا برویم، یک کاری بکن. گفت حاجی من میتوانم الآن کاری کنم که همهشان کنار بروند ولی وقتی به هیچکس اجازه نمیدهند شما هم بالا نرو. اینقدر مقید به قانون و راه و روش بود.
میگفت برای شهادت من عزاداری نکنید، یاد شهدایی باشید که تکه تکه شدند
اخیراً هم در خانهمان وقتی مینشستیم از حاج قاسم سلیمانی خیلی حرف میزد. خیلی شیفته رفتار و گفتار این شهید بود. میگفت شهید سلیمانی اهلیتی داشت که با دیگران فرق میکرد. توی خانواده هم خیلی حرف از شهادت بود. میگفت «اگر من شهید شدم ای وای ای وای نکنید. خدا از سعید برای شما مهربانتر است. نگویید ای وای سعید رفت. خدا بالا سر شماست. یاد کسانی بکنید که پدرانشان رفتند و برنگشتند. یاد آن شهیدانی باشید که در سوریه انگشت به انگشت بدنشان را تکه تکه کردند. اینها برای ما درس است». حاضریم تکتکمان فدای اسلام و قرآن و رهبرمان بشویم. سر خم می سلامت شکند اگر سبویی. خدا رهبرمان را سلامت نگه دارد.
https://tehranpardis.ir/?p=12605